◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

یه روز با دخی عموم تصمیم گرفتیم یکی از بچه های فامیل رو بترسونیم به شکل دوربین مخفی که

یکیمون فیلم بگیره و اون یکی بره سراغ سوژه......

من رفتم سراغ فیلم برداری....

دخی عموم هم یه عروسک موش برداشت رفت سراغ بهترین سوژه یعنی.......دخی عمه

اون موقع دخی عمه 5 سالش بود فکر کنم......

خلاصه......رفت نشست پیشش.....خونه هم شلوغ بود و همه سروصدا می کردن و کسی متوجه ما نمی

شد.....

الان که دارم این مطلبو می نویسم با یادآوری اون موضوع رفتم رو ویبره از خنده......البته شاید شما آنچنانی

نخندید ولی من که فیلمشو دارم و از نزدیک هم دیدم سرخ میشم از خنده(همون لبو خودمون منظورمه)....

یه ذره باهاش حرف زد و بعد موقع انجام کار دور از چشمش بهم اشاره زد منم دوربین رو روشن کردم و به

صورت خیلی نامحسوس مشغول فیلم برداری با گوشیم شدم طوری که هرکس منو میدید فکر می کرد

دارم با گوشیم یه مطلبی می خونم یا یه فیلمی می بینم.....

دخی عموم دخی عمه رو صداش کرد و گفت:بیا اینو بگیر و مشتشو که عروسک موش توش بود رو به

سمتش گرفت و چون موشه کوچیک بود و کامل تو مشت دخی عمو بود هیچی ازش پیدا نبود....

دخی عمه یه ذره نگاش کرد و گفت:چیه؟

دخی عمو:بگیر می فهمی......

دخی عمه یه ذره دیگه به قیافه خبیث دخی عمو نگاه کرد و گفت:نمی خوام.......

دخی عمو دستشو گرفت و عروسکو کف دستش گذاشت و دستشو مشت کرد تا نبینه چیه.....

خلاصه......تا دخی عمه مشتشو باز کرد......

یه جیغ بنفشی کشید که چشای دخی عمو و بقیه که نمی دونستن موضوع چیه گرد شد.......

هم زمان با جیغش عروسکو پرت کرد که صاف رفت تو دیوار و بعد اون پرت شد وسط اتاق.......

یعنی من اون موقع داشتم می مردم از خنده.....فیلمو از اون به بعد به هرکی نشون دادم ولو شده بود کف

زمین و می خندید......

خلاصه جاتون خیلی خالی بود اوضاع رو ببینید.......

جمعیتی که با بمب هم ساکت نمیشدن با جیغ بنفش دخی عمه آنچنان ساکت شدن که از دیوار صدا در اومد

ولی از اونا نه.........

 

قیافه دخی عمه قبل و بعد از انجام نقشه.........:ا

قیافه دخی عمو قبل از انجام نقشه...........:))))))))))))))

قیافه دخی عمو بعد از انجام نقشه............:O

قیافه من در طول انجام نقشه..........:)))))))))))

قیافه فک و فامیل موقع جیغ دخی عمه.........:O

قیافه فک و فامیل بعد از فهمیدن موضوع و دیدن فیلم...............:)))))))))))))))))

قیافه موش مسدوم..............:ا

نظر دخی عمه:فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوال دخی عمو بعد از جیغ دخی عمه:گوشام هنوز سالمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 :: 18:06 :: توسط : man-to-zendegi-love

ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت کردند...

و چون دریا آرام شد...

خود را اسیر صیاد یافتند!

در تلاطم های زندگی حکمتی نهفته است!

از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد؛

نه اطرافمان!


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 :: 14:26 :: توسط : man-to-zendegi-love

 اسمش علی هست ؛؛ 2 سالشه


طفلی چشم چپش نابینا شده به خاطر تومور چشمی که بد خیمه

دکترا گفتن باید آب زیر چششو بکشیم و    الا ... میزنه به مغزش

و زبونم لال میکشتش و اگه آب زیر چششو بکشن فاتحه ی

رفقا ؛؛ خواهرا ؛؛ برادرا عاجزانه ازتون خواهش میکنم

واسه شفای این طفل معصوم دعا کنید
 
به قرآن راه دوری نمیره ... ممنون میشم اگه همتون باز نشر کنید

خداییش دعا کنید بچه ها و بذارید تو وبتون بعد چند وقت اگه خواستید 

پاکش کنید ... خیلی خودخواهیه اگه بخاطر اینکه به وبلاگمون ربطی نداره ؛؛ 

غمگینه و یا قشنگ نیست نذاریمش ... و یه بچه 2 ساله رو از دعای بقیه محروم کنید

شاید خدا دعاهامون رو برآورده کنه و زندگیه آدم متحول بشه

!!!..... خواهشـــــــــــاً ......!!!

                                                              تا افراد بیشتری دعا کنن واسش

کپی شده از وبلاگ عجق و عجق

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 :: 21:05 :: توسط : man-to-zendegi-love

همون روستایی که تو پست قبلی گفتم......این خاطره هم مربوط به همون روستاست......

با پسر عمو ها و دخی عموها ول می گشتیم.....کل این روستا رو جمع کنی تو یه روز دو نفر بیشتر نمی بینی......انگار هیچ کسی توش نیست.....

یکی از پسمل عموهام شدید ترسوئه.....

وقتی نبود با بچه ها نقشه ریختیم بترسونیمش....خلاصه من و یکی از پسمل عمو ها برای اجرای نقشه انتخاب شدیم.....

بقیه یه جا وایسادن و خودشونو مشغول نشون دادن ما هم رفتیم پشت یکی از دیوارای خونه ها وایسادیم منتظر فرصت.....پشت سرمون یه جاده بود که کنارش خونه بود و روبه رومون هم یه عالمه پله که پسمل عمو از همون جا اومد بالا و رفت پیش بقیه تقریبا 8 متر دورتر از پله ها......

من و پسر عموم با هم گفتیم یک.....دو......سه......و با هم به طرف بچه ها دویدیم و در همون حال داد زدیم:خر.........خر.........خر رم کرده.......

یه ثانیه وایسادیم عکس العمل پسمل عمو رو ببینیم.......یعنی در عرض دو ثانیه دم پله ها آماده بود بره پایین....

یعنی هر کدوم از بچه ها یه ور ولو شده بودیم بهش می خندیدیم........بیچاره اول مات بود ولی بعد مثل همون خره که گفتم رم کرد مارو بگیره بزنه.........ما هم الفرار.......

اینقدر دوید تا خسته شد و وقتی آبا از آسیاب افتاد برگشتیم پیش بقیه.......

یعنی ما چه پدیده های شگرفی هستیم..........!!!!!!!

نظر پسمل عمو ترسوئم:فک و فامیله دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ارسال شده در تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 :: 19:28 :: توسط : man-to-zendegi-love

یه روز رفته بودیم روستا.....اونجا یکی از فامیلامون یه خونه داره چون هواش خیلی خوبه میریم اونجا وگرنه اصلیتمون مال اونجا نیست.....

خلاصه مواظب دخی عمه بودم.....اون موقع 4 سالش بود....یکی از پسمل عموها رفته بود نزدیک یه طویله حیوونا رو ببینه....

داشتم با دخی عمه بازی می کردن یهو پسمل عمو رو دیدم که داشت می دوید سمتم....

همونجور که داشت میومد صدام کرد و گفت:خر.....خر......

خونم جوش اومد گفتم:خودتی......بی تربیت.....

بیچاره گفت:فحش نمیدم که بهت برمیخوره.......خر دنبالم کرده.....

منو میگی دو تا پا داشتم 5 تا دیگه هم قرض کردم و دست دخی عمه رو ول کردم و الفرار.....

دخی عمه وایساده بود بر و بر منو نگاه می کرد ولی بعد زد زیر گریه......

حالا ما هی به این میگیم بیا مگه از جاش تکون می خورد....

خره هم همین طور نزدیک تر میشد.....

خلاصه......رفتم سمت دخی عمه دستشو گرفتم و دوباره الفرار......وقتی به یه جای امن رسیدیم دستشو ول کردم دیدم با یه نیش باز زل زده بهم.....

یه ذره نگاش کردم بهش میگم:احیانا سرت به جایی نخورد؟؟؟؟؟

میگه:نه.....

بی خیالش شدم .....وقتی پسمل عمه رسید ازش قضیه رو پرسیدم.....آقا خررو اذیت کرده بوده اونم رم کرده اینم فرار رو بر قرار ترجیح داده......یعنی اون روز دلم می خواست این حیوان آزار و هم چنین مردم آزار رو با دستای خودم خفش کنم......

فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 :: 19:10 :: توسط : man-to-zendegi-love

مصاحبه کننده : در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. الان چند عدد آجر داریم ؟

متقاضی : 499 عدد !

مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال - مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم - مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال - مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی. اون کیه ؟

متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!

مصاحبه کننده : چگونه یک پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟

متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا همشون رفتن تولد شیر !!

مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا ؟

متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟

مصاحبه کننده : نه، اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد !!! شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا :|

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 06:14 :: توسط : man-to-zendegi-love

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 05:26 :: توسط : man-to-zendegi-love

تالودشدن کامل منتظر بمانید....


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 03:15 :: توسط : man-to-zendegi-love

البته این مطلبو از تو یه وب پیدا کردم........

 ﻗﺒﻼٌ ﭘﺴﺮﺍ ﺳﺮ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻣﺤﻠﻪ ﺍﻭﻧﻮﺭﺗﺮﺷﻮﻥ ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﺪﻥ ...

ﻭ ﺍﻣﺎ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩﻡ :

ﺍﻭّﻟﯽ : ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﺗﻢ ﺧﻮﺏ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﻫﺎ !!!

ﺩﻭّﻣﯽ : ﺁﺭﻩ ﻻﻣﺼﺐ ...

ﻣﻦ : 

ﻓﺮﺩﯾﻦ : 

اردلان تمجید!:

ﻗﯿﺼﺮ :  

خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عبرت گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر ندادی؟؟؟؟؟؟؟برو نظر بده..........بگو خب!!!!!!!!!


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:58 :: توسط : man-to-zendegi-love

عکس اول را آورد:این پسر اول محسنه.

 

  عکس دوم را گذاشت روی آن:این پسر دومم محمده 2 سال از محسن کوچکتره.

     عکس سوم را آورد تا خواست بگوید این پسر سوممه دید شانه های امام (ره) از گریه میلرزد.

عکسها را جمع کرد زد زیر چادرش و خیلی جدی گفت :4 پسر دادم که اشکت رو نبینم...


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:42 :: توسط : man-to-zendegi-love
درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران