◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

خیلی ها بهم میگن نگام یه جذبه خاصی داره که اگه عصبی بشی آدم از جذبه نگاهت می

ترسه......حرفشونو ابدا قبول نداشتم ولی یه اتفاقی افتاد که باورم شد.........

وسطای امتحانات ترم دو بود.....همونطور که گفتم با دوستم میریم و میایم منتها تو امتحانات بابای من به

اصرار خودم میومد می بردمون و می آوردمون......

تو ماشین نشسته بودیم و حرف می زدیم .......

یهو دوستم گفت:زمان امتحانا خیلی بیخوده.....(آخه امتحانامون 10 صبح شروع میشد و این می خواست 8

صبح باشه)آدم خسته میشه......

من که بعضی از درسامو به خاطر مهمون و یه سری مشکلات آخراشو صبح می خوندم یه نگاه عصبی

بهش انداختم که بیچاره به دو ثانیه نکشید گفت:ببخشید.......

یعنی من مرده بودم از خنده........

یعنی جذبه تا این حد؟ایول خودم.....

بابامم پشت فرمون ماشین می خندید........خود زری هم غش کرده بود از خنده......

از اون به بعد رو پسرای فامیل امتحان می کنم......تا می خوان چیزی بگن یکی از اون نگاها رو به سمتشون

پرت می کنم که بیچاره حرفش در نطفه خفه میشه.........

من اون موقع که نگام جواب داده..........:))))))))))))

اونی که از نگام ترسیده.............:ا

نگاهم............:))))))))))))

زری دوستم...........:ا

نظر بچه های فامیل:فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر زری:دوسته من دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 19:58 :: توسط : man-to-zendegi-love

سلام، وقت بخیر.امیدوارم که حالتون خوب باشه.
ساتیار در جشنواره ی تابستانی نی نی وبلاگ شرکت کرده...خوشحالمون می کنید اگه بهش رای بدین و با یک پیامک، عدد 103(صد و سه) را به شماره ی 20008080200 (دوهزار هشتاد هشتاد دویست) ارسال کنید.
فرصت ارسال پیامک: ازالان تا 17 مرداد 92
از لطف شما ممنونیم – شاد و سلامت باشید.
http://satyarjun.niniweblog.com 

بچه ها یک اس بفرستید......نی نی کوشولوئه گناه داره.....اینو مامان ساتیار فرستاده.....دل اون کوشولوئه رو نشکونید....اس بدید....


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 15:58 :: توسط : man-to-zendegi-love

دومین خاطره ای که مال خودم نیست و توسط آقا امیر فرستاده شده...یاد بگیرید.....

سلام...
این خاطره مال دیروزه که خیلی هم باحاله...
یکی از بچه های کلاسمون حامد هستش که تازه امسال باهاش آشنا شدم...
درسش زیاد خوب نیس ولی خیلی بچه ی باحالیه...
توی باند نیست ولی برای من مثل ابوالفضل پارسال میمونه..
خلاصه حامد یکی از رفیقای کلاسیم هستش...
یروز من و محمدامین جلوی هم وایساده بودیم و باهم حرف میزدیم...
دست محمدامین شیر بود و داشت میخورد و حرف میزد...
حامد از پشت اومد و زد زیر دست ممد...
شیر پاشید تو صورت و گردن محمدامین...
محمدامین دولا شد تا شیرها نره تو لباسش و من و میلاد و حامد بلند داشتیم بهش میخندیدیم...
ممد گفت به ناظم نمیگمت ولی تلافی میکنم..
فرداش محمدامین وقتی شیرشو خورد رفت تو دستشویی پر آبش کرد و اومد بیرون..
حامد جلوی من وایساده بود و داشت باهام حرف میزد و شیر دستش بود...
محمدامین لیوان شیر پر از آب رو پاشید به حامد و خندید...
حامدم دوید دنبالش و شیری که دستش بود رو روش خالی کرد...
محمدامین کمرش و صورتش با شیر یکی شد...
بازم من و حامد خندیدیم و محمدامین دوباره همون حرفو زد...
وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه...
وایساده بودیم و داشتیم حرف میزدیم...
یهو صدای بلند خنده ی محمدامین رو از پشتم شنیدم...
 برگشتم دیدم حامد با شیر یکی شده و دولا شده تا شیرها نره تو لباسش..
رفت کیفشو گذاشت به دیوار و زیپش رو باز کرد تا با لباس زیرش که تو کیفش بود خودشو تمیز کنه...
ممد فکر کرد میخواد از کیفش شیر دربیاره...

کیفشو باز کرد و یه شیر درآورد و بازش کرد...
حامد گفت : نترس شیر ندارم...
 دو دیقه گذشت و ما هنوز داشتیم حرف میزدیم...
ممد اومد کنار من و داشت باهام حرف میزد که ...
یهو حامد اومد زد زیر دستش و شیرها پاشید به محمدامین...
من از خنده مرده بودم...
محمدامین شروع کرد فحش بده و غر میزد...
بعد تو گوش امیرحسین یه چیزی پچ پچ کرد...
امیرحسین بهم گفت چرختو بده برم و بیام ، منم بهش دادم...
رفت و اومد و منم داشتم با حامد حرف میزدم...
یهو محمدامین از پشت من شیرهارو پاشید تو صورت حامد...
من افتادم و زمین و داشتم میخندیدم...
حامدم صورتش با شیر یکی شد...
بعد رفت و گفت میرم به آقا میگم...
ولی دراصل میخواست بره شیر بیاره...
ممد و امیرحسین هم فرار کردند و من موندم و خنده...


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 15:04 :: توسط : man-to-zendegi-love

اینم اولین خاطره ای که مال خودم نیست......

سلام بچه ها امروز میخوام خاطره ی روز آخر مدرسه رو بنویسم البته با این که دیره.
امروز نصف بچه ها بدلیل کمبود حال نیومده بودن بقیه هم که حالشو داشتن کسل بودن.
پدر درآور ترین روز مدرسه همین روز اخر بود چون زنگ اول ورزش و امتحان دو استقامت بود که از
نه تا جونمون هشتاشو برد.زنگ دوم دوتا 45 دقیقه ای بود اولی پرورشی که امتحان شفاهی داشت
و دومی زبان که هیچ امتحان و پرسش یا آزمونی نبود اماااااااااا میخواست کتاب و دفتر و کتاب رو
ببینه اونم از همه.ماهم همگی دفتر کتابامون سفید بود.ابوالفضل که اصلا از اول سال دفتر نداشت!
خلاصه بچه ها هرجور که تونستن نشون دادن و نوبت به بنده رسید...کتاب کار رفیقمو گرفتم و رفتم
جلو!گفتم دفترمو گم کردم کتابمو نشون دادم دید سفیده گفت خاک برسرت!خیلی بهم برخورد.یه لحظه
میخواستم یه چیز به اون مرتیکه بگم گفتم ولش کن.
بعدش کتاب کار رفیقمو نشون دادم گفت اگر امتحانو خوب بیاری این نمرتو حساب نمیکنم...............
رفتیم به زنگ آخر.بگو چی بود؟ریاضییییییییییی بی پدر و مادر!اونم میخواست همه چیزو ببینه اما یادش
رفت.بردمون تو نمازخونه گفت بشینین گاج حل کنین که ماهم چقدر اونجا گاج حل کردیم!
آخرای زنگ بود که ناظممون رفت تو کلاس و صد نوع دی جی امیر و بلک باند با فونتای مختلف روی
دیوارا دید.هر هفت نفرمون رو آورد تو کلاس گفت کلاسو تمیز کنین.بهمون چند تا جارو و خاک انداز و
کهنه دادن.سعید رفت زیر نیمکتارو تمیز کرد و بعد از یه رب یه عالمه آشغال وسط کلاس جمع کردیم
بعدش من سطل آشغالو وسطشون خالی کردم ماهم فقط میخندیدیم.اون نیم ساعتو تو کلاس فقط
حال کردیم.با کهنه ها بهم دستمال یزدی میزدیم و میخندیدیم.یکیشون افتاد پشت ال سی دی و دیگه
در نیومد.وقتی بچه ها از نمازخونه اومدن یکی از بچه ها یه لگد زد زیر آشغالا و همشون پخش شد!ماهم
هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم جز خندیدن.تا زنگ رو زدن مث حیوونا با جیغ و داد و عربده از مدرسه رفتیم
بیرون.سوار چرخامون شدیم و اونقدر تک چرخ زدیم و پریدیم و خوردیم زمین تا تموم عقده هامون خالی شد.
بعدم با رفتن به گیم نت و کشتی کج بازی کردن چار نفره با ایکس باکس امروزو تموم کردیم.بعدم رفتیم
خونه و تا شب خوابیدیم...



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 14:52 :: توسط : man-to-zendegi-love

بعد از ترم یک به اونایی که معدلشون بالای 19 بود جایزه یه پتو مسافرتی میدادن.....یکی از دوستامو هر کاریش کردیم

نرفت جایزشو بگیره....نمیدونم چرا....هیچ وقت هم نفهمیدم یعنی دلیلشو نگفت.....

با یکی از دوستام نقشه کشیدیم......خبیثانه به سمتش رفتیم که نقشمونو گرفتو پا گذاشت به فرار و رفت طبقه دوم

مدرسمون......طبقه دوم دو تا راه داشت به پایین من یکی از راه ها وایسادم و دوستم اون یکی.....یهو صدای داد دوستم

اومد....گرفته بودش و اونم سعی داشت فرار کنه.....رفتم اون یکی دستشو گرفتم.....5 قدم مونده به دفتر دوستم اون

دستشو ول کرد و اونم یهو دستشو کشید و چون من محکم گرفته بودمش 3 دور دور خودمون چرخیدیم وسط

مدرسه......بقیه بچه های مدرسه هم وایساده بودن و به دیوونه بازیه ما نگاه می کردن.....خلاصه موفق شدیم و بردیمش

دفتر....جایزه اش رو که گرفت......

قیافه دوستم(اونی که جایزه گرفت)...........:ا

من و اون یکی دوستم..........:)))))))))))

بچه های مدرسه........:ا

معلممون..........:)))))))))))))

نظر دوستم(اونی که جایزه گرفت):همکلاسیه ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 02:51 :: توسط : man-to-zendegi-love

تقریبا میشه گفت روزای آخر مدرسه بود......ساعت ادبیات بود شعر حفظی واسه معلممون می خوندیم......شعرش ریتم قشنگی داشت......با بچه ها تصمیم گرفتیم بخونیمش مثل آهنگ و سرود....کلاس ما که شلوغ...صدا به صدا نمی رسید.....شروع کردیم رو میز ضرب گرفتیم و شروع کردیم به خوندن....کم کم بچه ها دورمون جمع شدن.....زنگ تفریح که خورد و معلم رفت بیرون بچه ها شروع کردن دست زدن....یه نفرم اومد رقصید........

منو دوستام........:O

هم کلاسی هام.........:)))))))))))

شاعر..............:ا

همکلاسیه ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 02:32 :: توسط : man-to-zendegi-love

سلام.......خوفین؟؟؟؟از دستتون ناراحتم......همش من خاطره بذارم.....شماهام دوتا خاطره در غالب نظر خصوصی برام بذارین تا با نام خودتون بذارمش تو وبلاگ....خاطره هام ته کشید دیه....شماها چه بخیلین بابا....نه نظری نه خاطره ای نه دل نوشته ای نه دردودلی.......اصلا ازتون توقع نداشتم.......اینجوری پیش بریم وبو جمع می کنم.....شماهام دیگه کسی نیست تو این وبلاگ براتون خاطره بذاره بخندید و آهنگ بذاره تا دانلود کنید و عکس بذاره......


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 01:29 :: توسط : man-to-zendegi-love

عید بود فک و فامیل خراب شده بودن خونه ما........با دخی عموها و پسمل عموها و دخی عمه تو اتاق من جمع شده بودیم آهنگ می گوشیدیم.....دخی عموم عشق رپه.....پاشد آهنگ یه چیزی بگو تتلو رو گذاشتو با حرکات عجیب و غریب و خاص خودش برامون اجرا کرد.....آهنگ که تموم شد یه نگاه به ما کرد و گفت:خوب بود؟می دونم خوب بود.....می خوام برم آکادمی گوگوش شرکت کنم.....(اعتماد به نفسش تو حلقم)

حالت ما موقع اجرا آهنگ.........:O

حالت ما بعد از اجرا آهنگ و حرف دخی عمو.........:ا

دخی عمو........:)))))))))))(در حال ذوق مرگ شدن)

خدایا هرکس یه تختش کمه رو گذاشتی تو فامیل ما......

فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 01:21 :: توسط : man-to-zendegi-love

نشسته بودیم هوش سیاه میدیدیم.......تیتراژ که رفت بالا یه خرده به اسما نگاه کردم رو کردم به بابام می گم:بابا بابک تو این فیلمه کی بود؟

بابا:هنوز نیومده.....

رفتم اتاق فکر(دستشویی گلاب به روتون)یادم اومد بابک کیه.....

برگشتم تو اتاق به بابام میگم بابا بابک همون بود که کامی(کامران)منفجرش کرد دیگه.....

بابام:اِوا........یادم نبود.....

من:می رفتی اتاق فکر یادت میومد کیه.......من هی میگم اینجا(اشاره به دستشویی)اتاق فکره شما باور نمی کنید.....

بابام.........:ا

من..........:))))))))

مامانم..........:ا

هوش سیاه........:ا

دستشویی(گلاب به روتون)............:))))))))))))

نظر بابام:این دختره من دارم؟؟؟؟؟؟؟(تغییر یافته فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟)


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 01:12 :: توسط : man-to-zendegi-love
درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران