◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

پسمل عموهام داشتن فوتبال بازی می کردن........پسر عمو کوشولوئم توپو شوت کرد خورد به لامپ سر در خونه مامان بزرگم.....یکی از شیشه های محافظش افتاد تو کله داداشش.......

پسر عمو بزرگه(البته ذکر کنم از من کوچیکتره)........:ا

من و دخی عمو.........:O

پسر عمو کوشولوئه......:)))))))))))

توپه........:ا

لامپ..........:ا

دوستاشون..........:)))))))))))

فک و فامیل و همسایس داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 01:04 :: توسط : man-to-zendegi-love

دخی عمو کوشولوها بازی می کردن....داشتم رد میشدم یکیشون صدا زد:رویا......

شاخام سبز شد.....

تو فامیل رویا نداریم که.......

رفتم به دخی عمه که باهاشون بازی می کرد میگم:رویا کیه؟؟؟؟؟؟

دخی عمه زل زده تو چشمام میگه دخی عمو دیگه......

دو تا شاخ دیگه سبز شد.....

ما رویا نداریم که.....

دخی عمه:تو بازی رویا صداش می زنیم.....

بعد گوشیه اسباب بازیشو گذاشت در گوشش گفت:جانم عزیزم.....آره بهزاد جان......رویا هم خوبه....باشه....فعلا گلم....

گوشی رو که قطع کرد گفت:رویا......دخترم.......بیا بابا بهزاد منتظرمونه......بیا بریم.......

دیگه بچه هام بعله.....

من........:O

دخی عمه و دخی عمو..........:))))))))

فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 00:44 :: توسط : man-to-zendegi-love

رفته بودیم مسافرت.....رفتیم تو خونه شوهر عمم که اونجاست.....این طرف بالکنش یه زمین خاکیه.....اونطرفش هم یه باغه....پسر عمو کوشولوم عروسکشو انداخت تو زمین خاکیه......پسر عموم(داداشش)با کلی مکافات(آخه زمینه دیوار دورشه)رفت عروسک رو آورد.....

پسر عمو کوشولوم خواست یه بار دیگه عروسکو بندازه که عمم اومد داد زد سرش:یه بار دیگه عروسکتو بندازی پایین خودتم میندازم پایین.....

پسر عموم دو متر از نرده بالکن دور شد و رفت تو اتاق تا روز بعد بیرون نیومد بیچاره....

عمم........:))))))))))))))

من و فک و فامیل...........:ا

پسر عمو کوشولوئه...........:ا

عروسک.............:))))))))))))

فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 00:22 :: توسط : man-to-zendegi-love

یه روز نشسته بودم هوش سیاه می دیدم زنگ خونمونو زدن.....نگام به تلویزیون درو باز کردم و برگشتم دوباره سر جام نشستم.....بابای بیچارم پاشد بره ببینه کیه؟بعد از نیم ساعت فیلمه تموم شد...برگشتم دیدم مامان بزرگم نشسته با مامان و بابام حرف میزنه.....

من:اوا....سلام.......کی اومدی؟؟؟؟!!!

بابام:همون موقع که درو باز کردی.....

من:اِ.........من نفهمیدم.....

مامان بزرگم.....:ا

من.....:)))))))))

بابام......:ا

مامانم........:ا

هوش سیاه........:ا

نظر مامان بزرگم:فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 :: 00:04 :: توسط : man-to-zendegi-love

از هر مطلبی خوشتون اومد مدیونید اگه نظر ندید.....


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 23:56 :: توسط : man-to-zendegi-love

با دخی عمو و دخی عمه و پسر عموهام نشسته بودیم فیلم ملک سلیمانو با کامپیوتر میدیدیم.......این صحنه هست از ما بهترون(شیاطین و جن ها) حمله می کنن.......وسط این صحنه نگام به دخی عمو افتاد......دستش تا مچ تو دهنش بود زل زده بود به مانیتور........یه ذره نیگاش کردم دیدم نه تو بهر فیلمه.....بچه هارو آروم متوجه اش کردم......یهو تو یه صحنه حساس همه با هم گفتیم:پخخخخخخخخخخخ

بیچاره دخی عمو چسبید به سقف اتاق......

با وحشت ما رو نگاه می کرد.....

من:دست اضافه می خوای ما داریما..........

من و بروبچ.......:)))))))))))

دخی عمو.........:ا

ملک سلیمان........:))))))))))))

کامپیوتر......:)))))))

نظر دخی عمو:فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 23:53 :: توسط : man-to-zendegi-love

رفته بودم خونه مادر بزرگم هیچ کس نبود به جز پسر عمو و دخی عمم.....حوصلم شدید سریده بود

تصمیم گرفتم برگردم خونمون دو تا کوچه بالاتر.....خلاصه با دخی عمه و پسر عمو راه افتادیم سمت

خونمون......رسیدیم خونمون رفتیم اتاقم پیش کامی جون(کامپیوتر).....تصمیم گرفتیم واسه پسر عموم

وبلاگ درست کنم.....خلاصه رسیدیم به این سوال که از کی متنفری؟

پسر عموم یه ذره نگام کرده میگه آخه چه جوری بگم؟

میگم:بگو دیگه کشتی منو....

میگه دخی عمو.....

یه ذره نگاش کردم......

من.....:ا

دخی عمه....:ا

پسر عمو......:)))))))))

دخی عمو......:ا

کامپیوتر.......:ا

فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 23:41 :: توسط : man-to-zendegi-love

اونی که نظر  گذاشته بودی که اولش فقط چشتو کور نکنیم بود...فکر می کنم شعورت هنوز در اون حد نرسیده که بخوام جوابتو بدم.....من از بقیه دوستان عزیز عذر می خوام


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 21:36 :: توسط : man-to-zendegi-love

این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غم هایتان از بین میرود:
 

((سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ امری

و ارحَمْ ضعفی و قِلةَ حیلتی و ارزُقنی من حیث لا اَحتَسِبُ یاربّ العامین))

ترجمه:
منزه است خداوندی که بر طرف کننده غم ها است.

غم و مشکل من را برطرف کن، بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن

و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده ای پروردگار جهانیان.

حضرت محمد (ص) فرمودند :

هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش گشایش پیدا می کند.


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 20:43 :: توسط : man-to-zendegi-love

دوستان گلم یه چیزی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟شما چرا نظر نمیدین؟؟؟؟؟آمار بازیدید وبم 139 تاست ولی نظرات 4 تا......

نیم کیلو خجالت بکشید لفطا......زشته....بده......عیبه.......وبلاگ خودتون اینقدر نظر بدن خوشتون میاد.....نه

خوشتون میاد؟؟؟؟؟؟؟نظر بدید دیه.....


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 20:28 :: توسط : man-to-zendegi-love
درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران