◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

مصاحبه کننده : در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. الان چند عدد آجر داریم ؟

متقاضی : 499 عدد !

مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال - مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم - مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال - مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی. اون کیه ؟

متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!

مصاحبه کننده : چگونه یک پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟

متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا همشون رفتن تولد شیر !!

مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا ؟

متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟

مصاحبه کننده : نه، اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد !!! شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا :|

 

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 06:14 :: توسط : man-to-zendegi-love

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 05:26 :: توسط : man-to-zendegi-love

تالودشدن کامل منتظر بمانید....


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 03:15 :: توسط : man-to-zendegi-love

البته این مطلبو از تو یه وب پیدا کردم........

 ﻗﺒﻼٌ ﭘﺴﺮﺍ ﺳﺮ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻣﺤﻠﻪ ﺍﻭﻧﻮﺭﺗﺮﺷﻮﻥ ﻏﯿﺮﺗﯽ ﻣﯿﺸﺪﻥ ...

ﻭ ﺍﻣﺎ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩﻡ :

ﺍﻭّﻟﯽ : ﻣﯿﮕﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﺗﻢ ﺧﻮﺏ ﭼﯿﺰﯾﻪ ﻫﺎ !!!

ﺩﻭّﻣﯽ : ﺁﺭﻩ ﻻﻣﺼﺐ ...

ﻣﻦ : 

ﻓﺮﺩﯾﻦ : 

اردلان تمجید!:

ﻗﯿﺼﺮ :  

خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عبرت گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظر دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر ندادی؟؟؟؟؟؟؟برو نظر بده..........بگو خب!!!!!!!!!


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:58 :: توسط : man-to-zendegi-love

عکس اول را آورد:این پسر اول محسنه.

 

  عکس دوم را گذاشت روی آن:این پسر دومم محمده 2 سال از محسن کوچکتره.

     عکس سوم را آورد تا خواست بگوید این پسر سوممه دید شانه های امام (ره) از گریه میلرزد.

عکسها را جمع کرد زد زیر چادرش و خیلی جدی گفت :4 پسر دادم که اشکت رو نبینم...


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:42 :: توسط : man-to-zendegi-love

دختر در کتابخانه دانشگاه مشغول کتاب خواندن بود که پسر جوانی کنارش اومد و ارام از او پرسید می تونم اینجا بشینم ،دختر با صدای بلند گفت :من امشب خونه ات نمیام همه دانشجویان که در کتابخانه بودند با تعجب به پسر نگاه کردند و پسر شرمنده شد ،و رفت گوشه ای نشست و مشغول مطالعه شد .پس از مدتی دختر وسایلش را جمع کرد وقتی داشت از کتاب خانه خارج میشد رفت و در گوش پسر گفت من روان شناسی خوندم میدونم کاری کردم خجالت زده بشی پسر بلند داد زد اوه ۲۰۰ دلار واسه یه شب زیاده ،همه دانشجوها با نفرت به دختر نگاه کردند ،پسرک چشمکی زد و گفت منم حقوق می خونم میدونم چطور بی گناه رو گناه کار کنم


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:34 :: توسط : man-to-zendegi-love

شيطان می گوید:

1. کسي که اذان را بشنود و به نماز نرود پدر من است !!!

2. کسي که اسراف مي کند برادر من است !!!

3. کسي که پيش از امام به رکوع و کسي که بدون بسم الله شروع به نان خوردن مي کند اولاد من است !!!

4. کسي که اين گفتار من را به کسي مي گويد دشمن من است و کسي که نميگويد دوست من است !!!

حالا من موندم........

گفتن یا نگفتن؟.........مسئله این است!(البته اون بودن یا نبودنه.....).........

البته من گفتم........شما هم بگید.....


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:32 :: توسط : man-to-zendegi-love

دختر : من توی دردسر افتادم...
پسر چی شده مگه ؟؟؟
دختر : یه موش توی خونم دیدم...
پسر : خب این که طوری نیست...تنها چیزی که نیاز داری یه تله موشه...
دختر : من تله موش ندارم...
پسر : خب یه دونه بخر...
دختر : نمیدونم از کجا باید بخرم...
پسر : خب اگه بخوای من میتونم تله موش خودمو بهت بدم...
دختر : خیلی خوبه ممنون...
پسر : خب الان تنها چیزی که لازم داری یه کم پنیره که بذاری روی تله موش...
دختر: من هیچی پنیر ندارم...
پسر : اشکال نداره.یه تیکه نون بردار روش روغن بمال و بذار روی تله موش...
دختر : من روغن ندارم...
پسر : خب همون یه تیکه نون خالی بذار روش...
دختر : من نون هم ندارم...
پسر : میتونم بپرسم اون موش تو خونه تو چه غلطی میکنه 
؟؟؟


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 02:27 :: توسط : man-to-zendegi-love

سلام.......می خواستم همین جا از آقا امیر به خاطر نوشتن و فرستادن خاطرات زیباشون تشکر کنم و بگم دلیلی نمی بینم که خاطرات دیگران رو تو وبم نذارم مگر اینکه خاطره مشکلی داشته باشه....(دیگه خودتون می دونید...)پس لازم نیست بعد از هر خاطره بگید اگر دوست داشتی بذار تو وب......وبتون هم خیلی قشنگه........بهتون تبریک میگم.......ممنون از نظرات و خاطرات قشنگتون.....


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 01:32 :: توسط : man-to-zendegi-love

رفتم در بقالی یه پسره گفت آقا آب معدنی داری؟
یارو گفت خنک باشه؟
گفت پ نه پ داغ بده من با نعلبکی میخورم...
و فرار کرد...
من رفتم گفتم آقا یه نوشابه بده...
گفت مشکی دیگه؟
گفتم پ...
گفت گمشو بیرون! این چیه یاد گرفتین همه رو مسخره میکنین...
گفتم : بابا میخواستم بگم پنیرهم میخوام...
کلی معذرت خواهی کرد و گفت :
حالا پنیر بسته ای؟
منم گفتم :
پ نه پ متری ...
حالا ندو کی بدو !
نمیدونی چقدر وقتی به رفقام گفتم باهم خندیدیم...


 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 04 مرداد 1392 :: 01:20 :: توسط : man-to-zendegi-love

درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران