◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا نام کتاب : زندگی غیر مشترک

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا نویسنده : sun daughter  کاربر انجمن نودهشتیا

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۳۲۰ کیلوبایت (پرنیان) – ۸۱۱ کیلوبایت (کتابچه) – ۳۵۸ کیلوبایت (epub)

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا ساخته شده با نرم افزار : پرنیان و کتابچه ، اندروید ، epub

 

 رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا قالب کتاب : JAR

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا پسورد : www.98ia.com

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

رمان مخصوص موبایل زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

 

میرهوشنگ وارسته بزرگ خاندان وارسته پس از مرگش شوک بزرگی به دو پسرش که بیست سال آزگار است  با هم اختلاف دارند و قهرند وارد میکند…
او در وصیت نامه اش نوشته که ونداد و بلوط با هم ازدواج کنند تا به یمن این پیوند مبارک و اسمانی اختلافات کهنه دور ریخته  شود و کینه ها پاک شوند  … وصلت صورت میگیرد… اما….

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 :: 22:53 :: توسط : man-to-zendegi-love

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا نام کتاب : افسونگر

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا نویسنده : هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۳٫۱۵ مگا بایت

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : ۳۵۹

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم … یکی پس از دیگری … افسون نخواست افسونگر باشد … افسونگرش کردند ………

 

 

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا قالب کتاب : PDF

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا پسورد : www.98ia.com

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

رمان ایرانی و عاشقانه افسونگر | هما پوراصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا با تشکر از هما پور اصفهانی (باران۶۹)  عزیز بابت نوشتن این داستان زیبا .

 


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 :: 22:50 :: توسط : man-to-zendegi-love

تقریبا اوایل مهر بود.....با دوستم مهدیه تازه آشنا شده بودم ولی خیلی صمیمی بودیم....

می خواستیم برای نماز وضو بگیریم ولی دستشویی مدرسه بسته بود.....

گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم ......

پیشنهاد دادم بریم دستشویی معلما....

با ترس و لرز وارد شدیم و مثل جت وضو گرفتیم......

رفتیم بیرون و داشتیم خدا رو شکر می کردیم که کسی نیومد که یهو......

ناظم:شما اینجا چیکار می کنید؟؟؟؟؟؟؟

یعنی منو دوستم سکته رو زدیم......

برگشتیم یه لبخند مکش مرگ ما تحویلش دادیم اونم یه آدم خیّر صداش زد رفت......

وقتی برگشتیم تو سالن مدرسه منفجر شدیم....

اینقدر به خودمون و ناظممون خندیدیم.....

خلاصه........چه روزای داشتیم......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 :: 16:30 :: توسط : man-to-zendegi-love

عیدتون پیشاپیش مبارک.....!!!!


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: 20:18 :: توسط : man-to-zendegi-love

بچه بودیم ، هرکی بهمون فحش میداد

کف دستمونو نشونش میدادیم

میگفتیم آینه آینه !

حالا اگه جرات داری به بچه های امروزی فحش بده

یه چیزی جوابتو میده که باید معنیشو از بابات بپرسی
به افتخار ساده بودنمون بزنید کف قشنگرو دهه هفتادیا


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392 :: 19:54 :: توسط : man-to-zendegi-love

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست! خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. اون موقع یهو، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود...

 

البته اینو از یه وبلاگ برداشتم....


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 :: 10:37 :: توسط : man-to-zendegi-love

روباه میره پیش خدا میگه :خدایا چرا اینقدر منو حیله گر و مکار افریدی؟

خدا میگه :ناشکر نباش هنوز پسرا رو ندیدی:))))))))))))


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 :: 20:24 :: توسط : man-to-zendegi-love

تا ﺣﺎﻻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺍﮔﻪ ﭘﺴﺮﺍﻱ ﺍﻣﺮﻭﺯﻱ ﺑﺮﻥ
ﺟﻨﮓ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ؟

مکالمه ی پسرای امروزی در جنگ:

-:ﺍﺳﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻭ ﺗﻴﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﮐﻦ
-:ﺧﺴﺘﻢ ﺣﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ
-:ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻓﻮ ﺑﻤﺐ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﮐﻦ
-:ﻧﻬﻬﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻣﺦ ﺧﻮﺍﻫﺮﺷﻮ ﺑﺰﻧﻢ
-:ﻣﺤﻤﺪ ﺧﺸﺎﺑﺎﺭﻭ ﭘﺮ ﮐﻦ
-:ﺍﻭﻭﻭ ﮐﻲ ﻣﻴﺮﻩ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻫﻮ ﺗﻴﺮ ﺑﻴﺎﺭﻩ
-:ﻣﻬﺪﯼ ﺗﻔﻨﮓ ﭘﺮ ﮐﻦ
-:ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻲ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﻣﻮ ﺗﻤﻴﺰ ﻣﻴﮑﻨﻢ


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 :: 20:21 :: توسط : man-to-zendegi-love

ﺗﻮ ﻣﺘﺮﻭ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻋﻄﺴﻪ ﮐﺮﺩ !
ﭘﺴﺮﻩ :ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ!?
ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻧﻪ ﭼﻄﻮﺭ!?
ﭘﺴﺮﻩ : آﺧﻪ ﺑﺎ ﻟﺤﺠﻪ ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎﯾﯽ ﻋﻄﺴﻪ ﮐﺮﺩﯾﺪ !
ﻣﻦ |:
ﺍﻭﺑﺎﻣﺎ |:
ﺻﻨﻒ ﻣﺦ ﺯﻧﺎﻥ |:
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺑﺘﮑﺎﺭﺵ ﺗﻮ حلق خودش!!!!!



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 :: 20:18 :: توسط : man-to-zendegi-love

 

   ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﺮﻡ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ،
ﻧﻪ ﮐﻪ ﻓکر  ﮑﻨﯿﺪ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﮕﻠﺶ ﯾﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﻭﻧﯿﺰ ﻭ
ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﯾﺎ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺮﺝ ﭘﯿﺰﺍ ﯾﺎ ﻏﺬﺍﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﺵ . ﻧﻪ .
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﺮﻡ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺣﻤﯿﺪ ﻣﻌﺼﻮﻣﯽ ﻧﮋﺍﺩ، ﺧﺒﺮ ﻧﮕﺎﺭ ﺍﻋﺰﺍﻣﯽ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ،
ﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﻡ

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 :: 20:07 :: توسط : man-to-zendegi-love
درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران