◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

زنگ زدم به دوستم، گوشي رو برداشت شروع كرد به خوندن:چينه چينه دامنت تو رو جون مادرت..
گفتم چرا داري مي خوني!؟گفت خفه شو بذار آهنگ پيشوازم تموم شه بعد از يه ساعت خوندن گفت:بييييييب بييييييب بععله بفرماييد!گفتم چرا داشتي مي خوندي؟ميگه بابا آهنگ پيشوازم بود كدشو پيدا نكردم گفتم خودم بخونم
من در تعجبم اينا چرا ثبت جهاني نميشن....


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 04 تیر 1393 :: 18:27 :: توسط : man-to-zendegi-love

انجمن تک سایت


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 04 تیر 1393 :: 18:18 :: توسط : man-to-zendegi-love

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و
.........

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید........



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 04 تیر 1393 :: 01:38 :: توسط : man-to-zendegi-love

دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن. اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم. دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ی فامیلامون می گفتن اوا زری خانوم چند ماهه حامله ای؟!

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 04 تیر 1393 :: 01:33 :: توسط : man-to-zendegi-love

دختری با ظاهری ساده از خیابان گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت:

چطوری سیبیلو؟

دختر خونسرد ، تبسمی کرد و جواب داد:

وقتی تو ابرو بر میداری و مو رنگ میکنی و گوشواره میندازی

من سیبیل میزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نداشته باشه !


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 04 تیر 1393 :: 01:30 :: توسط : man-to-zendegi-love

عنوان کتاب:بنده احساس

نویسنده:م.الف.سپید

تعداد صفحات پی دی اف:247

تعداد صفحات جار:1087

منبع:سایت نودهشتیا

 

خلاصه:به خونه برگشتم.احساسم به من گفت برگرد.گفت حالا که دلت شکسته و قراره عشقی در کار نباشه برگرد.برگشتم و از سر لجبازی گذشته ی خاک گرفته ی خانواده مو دوباره از زیر خاک فراموشی بیرون کشیدم و به یاد بقیه انداختم و هیاهویی از کارم به پا شد و همه جلوم وایسادن وقتی از تصمیمم با خبر شدن.وقتی فهمیدن می خوام قاتل مادرم رو ببخشم.همه حتی اون.سهیل.عشقم.یا بهتره بگم عشق سابقم و بعد ناگهان تنها شدم و فکر کردم تنهام.اما بازم دو تا چشم مراقب نذاشتن تنها بمونم و این بار هم ایلیا مثل بچگیهام کنارم موند و ...

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 03 تیر 1393 :: 20:52 :: توسط : man-to-zendegi-love

یه داداش دارم......

خیلی مهربونه....

درکم می کنه....

برادرانه نصیحتم میکنه.......

حرفامو میشنوه.......

یه جورایی سنگ صبورمه.......

سعی نمیکنه الکی دلداریم بده.....

با تموم وجود حرفامو درک می کنه و کمکم می کنه تا غصه هام یادم بره......

خوشحالم که برادرمه........

یه برادر واقعیه برام.......

شاید همخون نباشیم و باهم نسبت واقعی نداشته باشیم......

ولی مطمئنم اگه یه برادر داشتم هیچ وقت به خوبی این داداشیم نبود......

از همین جا میگم تا همه دنیا بدونن

داداشی خیلی دوست دارم.....

ممنون که درکم کردی.....

شاید اونایی که منو میشناسن بگن این حرفا و رفتارا ازم بعیده......

بگن تو و غصه؟؟؟؟؟

اما باید بدونن هر خنده ای واقعی نیست......

داداشم منو فهمید.....

غصه هامو.....

ناراحتیمو.......

و کمک کرد تا قوی باشم و بجنگم.......

با مشکلاتم......

هیچ وقت لطفشو فراموش نمی کنم.....

داداشی......یه دنیا ممنونتم......خیلی خوبی.......


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 02 تیر 1393 :: 23:56 :: توسط : man-to-zendegi-love

دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

راه آسمان باز است ، پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را می خواند

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 02 تیر 1393 :: 23:53 :: توسط : man-to-zendegi-love

Anti%20Eshgh رمان ایرانی و عاشقانه آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~  کاربران انجمن نودهشتیا

1 رمان ایرانی و عاشقانه آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~  کاربران انجمن نودهشتیا نام کتاب : آنتی عشق

2 رمان ایرانی و عاشقانه آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~  کاربران انجمن نودهشتیا نویسنده : ~sun daughter~ , ~shahrivar~ کاربران انجمن نودهشتیا

3 رمان ایرانی و عاشقانه آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~  کاربران انجمن نودهشتیا حجم کتاب : 4.71 مگا بایت

4 رمان ایرانی و عاشقانه آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~  کاربران انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : 346

14 رمان ایرانی و عاشقانه آنتی عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~  کاربران انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره اما دیگران با ابراز نظراتشون مانع میشن . هامین پسریه که 12 ساله خارج از ایران زندگی میکنه و حالا میخواد برگرده ، که از قضا اونم دوست داره خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره ، ….



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 02 تیر 1393 :: 23:43 :: توسط : man-to-zendegi-love

Doroogh%20s رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar  و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا

1 رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar  و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا نام کتاب : دروغ شیرین

2 رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar  و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا نویسنده : *saghar و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا

3 رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar  و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا حجم کتاب : 4.73 مگا بایت

4 رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar  و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : 362

14 رمان ایرانی و عاشقانه دروغ شیرین | *saghar  و sparrow  کاربران انجمن نودهشتیا خلاصه داستان :

آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که او را به انجام این شوخی تحریک کرده بود ازدواج میکند . آناهید افسرده شده محل کار خود را عوض میکند تا دیگر با کاوه برخورد نداشته باشد . آناهید در آنجا با آرتام مهرزاد دکتر متخصص قلب اشنا میشود . آرتام که بسیار زیباست و موقعیت خوبی دارد وقتی کارهای آناهید را میبیند بخاطر اینکه به آناهید کمک کند …

 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 02 تیر 1393 :: 23:43 :: توسط : man-to-zendegi-love
درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران