◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

سلام......

ما هر جمعه تقریبا خونه مادر بزرگم پلاسیم.....

نشسته بودیم فیلم می دیدیم تبلیغات نشون داد.......

منتظر بودیم تموم شه.....

دخی عمم 8 سالشه اومده نشسته کنارم.....

یه تبلیغ نشون داد دخی عمم گفت:اینو تلویزیون ما هم نشون میده...!!!!!!

یه ذره نگاش کردم و گفتم:خب اینو همه تلویزیون ها نشون میده.....

گفت:نه من جایی دیگه ندیدم.....

دوساعت نشستم براش توضیح دادم که قضیه اینجوریه و اینا رو برای چی نشون میدن و از این حرفا.....

حرفام که تموم شد میگه:خب دستت درد نکنه......بعدم پاشد رفت.....

من.....

دخی عمه.....:)))))

تلویزیون....:ا

تبلیغات....:ا

یعنی می خواستم سرمو بکوبم تو دیوار......فقط اومده بود مخ منو کار بگیره.....

فک و فامیله داریم؟؟؟؟؟؟



ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 01 مرداد 1392 :: 16:36 :: توسط : man-to-zendegi-love

درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران