◕‿◕❤دست نوشته های دختری که من باشم❤◕‿◕

 پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم.

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود.

اما چند سال که گذشت..............

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 دی 1393 :: 13:43 :: توسط : man-to-zendegi-love


خدا و کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان

من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه

گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد

و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت:

فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت

گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...

*** مـادر***

صدا کنی.


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 دی 1393 :: 13:36 :: توسط : man-to-zendegi-love

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!».


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 دی 1393 :: 13:33 :: توسط : man-to-zendegi-love

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.
وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…
و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 03 دی 1393 :: 13:26 :: توسط : man-to-zendegi-love

این روزهــــا زیادی ساکتــــ شده ام
حرفــــ هایم نمی دانم چــــرا به جای گلــــو ،
از چشــــم هایم بیرونــــ می آیند . . .


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 01 دی 1393 :: 13:51 :: توسط : man-to-zendegi-love

آموزش تصویری حل مکعب جادویی روبیک

ما روبیک های مختلفی داریم. که به دو دسته ی روبیکهای زوج و روبیکهای فرد تقسیم بندی میشن. (روبیکهای زوج مثل 2*2*2 و 4*4*4 و روبیکهای فرد مثل 3*3*3 و 5*5*5 ) که ما هم میخوایم اینجا روبیک 3*3*3 معروف رو که یه روبیک فرد هست آموزش بدیم.

روش های حل زیادی برای این روبیک وجود داره که ما میخوایم آسونترین روش یا روش مبتدی رو آموزش بدیم که فقط با حفظ 6 فرمول میتونید روبیک رو حل کنید. در حالی که روشهای دیگه خیلی سخت تره و تعداد فرمولهایی که باید توی اون روشها حفظ کنید خیلی زیاده و اون روش ها بیشتر برای افراد حرفه ای و رکورد زنی و شرکت در مسابقات کاربرد داره. ضمن این که لازمه ی یادگیری تمام این روشها بلد بودن الفبای روبیک و روش مبتدیه که ما میخوایم اینجا آموزش بدیم.

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید.......



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 :: 16:18 :: توسط : man-to-zendegi-love

داستان قیمت پادشاهی,داستان کوتاه,داستانک,داستانهای آموزنده

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا.


بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...  نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟


هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!

منبع:dastanak.com


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 :: 16:12 :: توسط : man-to-zendegi-love

 

 

اگر هنوز ازدواج نکردم تقصير...

 

تقصير ساعت کاري ام است که صبح خروسخوان مي روم و صلاة ظهر مي آيم و شانس ديده شدن را از دست مي دهم!

 

تقصير خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!


تقصير بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بيايد!


تقصير مامان است... مگر نمي گويند مادر را ببين دختر را بگير؟!


تقصير پسرعموست که نفهميد عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

 

تقصير استادمان است که جلوي همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد ديگر کسي جرات نکند از من خواستگاري کند!


تقصير مادر شوهر عمه است، مي دانم که بختم را او بسته!


تقصير پسر همسايه دست راستي است که به خودش اجازه داد از من خواستگاري کند!


تقصير پسر همسايه دست چپي است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاري کند!

 

تقصير تلويزيون است که توي همه سريال هايش همه جوان ها ازدواج مي کنند و اصلا به مشکلات ما جوان هاي ازدواج نکرده نمي پردازد!


تقصير مطبوعات است که توي مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق مي گيرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبين مي کنند!

 

تقصير عراق است که کلي از پسرهاي آماده ازدواج ما را به کشتن داد!


تقصير انگليس است، اين که اصلا گفتن ندارد. همه مي دانند که هميشه و همه جا کار، کار انگليس است!


تقصير سازمان ملل است که روي سردرش نوشته شده"بني آدم اعضاي يکديگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جيگر کي هستم؟!

 

تقصير کره زمين است که جوري نچرخيد که من و نيمه گمشده ام به هم برسيم!


تقصير قمر است که روز به دنيا آمدن من در عقرب بوده


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 :: 16:11 :: توسط : man-to-zendegi-love

دانلودرمان سیمرغ نوشته m.medya کاربر انجمن نودهشتیا برای جاوا

pdf،apk،epub

 

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم!

 در آسمانم برایت جایی نیست...

 هر جا میخواهی برو!

 فقط آرزو میکنم...

 وقتی دوباره هوای آسمانِ من به سرت زد ؛

 آنقدر آسمان بگیرد که با هزار شب گریه آرام نگیری!

 و اما من....

 بر که نمیگردم هیچ ؛ 

عطر تنم را هم ازکوچه های پشت سرم جمع میکنم!

 که لم ندهی روی مبل راحتی و

 با خاطراتم قدم بزنی !!!

بخشی ازرمان :انگشت سبابم رو روی شیشه ی بخار بسته ی ماشین کشیدم... چقدر زیبا و خیره کننده بود نقطه ی تلاقیِ این دو درجه ی متضاد! گرمای انگشتم روی سرمایِ تن یخ بسته ی شیشه به رقص در می اومد... لرزشی خفیف و آنی تمامِ وجودم رو در بر گرفت. بخاری ماشین رو به سمت خودم برگردوندم و چند لحظه دستمو جلوش گرفتم...

 _سردت شد باباجون؟

 نگاهش کردم.. بعد از گذشتِ یک سال هنوز هم پرده ی شرم در برابرِ من از نگاهش پاک نشده بود.. چقدر زجر آور بود دیدنِ شرمِ نگاهِ یک پدر!

 _یکم!

 _جاده فیروزکوه همیشه همینه ... تابستون باشه یا وسط چله همیشه ی خدا همینه!

 به چهره ی منعکس شده ام تو شیشه خیره شدم! 

_به نظرت هوای تهران چطوره؟؟ من زیاد لباس گرم نیاوردم همراهم!

 لبخند گرمی به روم زد

 _بزار جا به جات کنیم! هرچی لازم داشته باشی میارم برات.. تا اون وقتم هرچی ضروری بود میخریم.

 احساس کردم صدای دلنشینش بغض داره!

دانلودرمان سیمرغ 

 



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 :: 14:41 :: توسط : man-to-zendegi-love

دانلودرمان شاید تلخ شاید شیرین نوشته noloufar 1999 کاربر انجمن نودهشتیا 

برای موبایل ،کامپیوتر،آندروید 

خلاصه:یه دختر...دختری مثل همه ی ماها..از جنس سنگ اما از درون شیشه...سختی و رنج کشیده....شخصیت شیطونش به غروری غیر قابل شکست تبدیل شده...متنفر از جنس مخالف...ولی نفرت و بی زاریش حالا حالاها از بین نمیره..تا اینکه مجبور به انجام کاری میشه...یعنی اونم می تونه مثل همه عاشق بشه و عشق رو تجربه کنه؟؟می تونه نفرتش رو از بین ببره؟؟؟؟؟

 *مقدمه:

 
شب سردی است،و من افسرده.
 راه دوری است،و پایی خسته.
 تیرگی هست و چراغی مرده.
 می کنم،تنها،از جاده عبور:
 دور ماندند ز من ادم ها.
 سایه ای از سر دیوار گذشت،
 غمی افزود مرا بر غم ها.
 فکر تاریکی و این ویرانی 
بی خبر آمد تا با دل من
 قصه ها ساز کند پنهانی.
 نیست رنگی که بگوید با من
 اندکی صبر،سحر نزدیک است.
 هر دم این بانگ بر آرم از دل:
 وای،این شب چقدر تاریک است!
 خنده ای کو که به دل انگیزم؟
 قطره ای کو که به دریا ریزم؟
 صخره ای کو که بدان آویزم؟
 مثل این است که شب نمناک است.
 دیگران را هم غم هست به دل،
 غم من لیک،غمی غمناک است....
 
  بخشی از رمان :با صدای زنگ گوشیم مثل جت از خواب بلند شدم.خودمو لعنت کردم که چرا اینقدر صداشو زیاد کردم که دیوارای اتاقم بلرزه...
 باگیجی دست بردم سمت پاتختی و گوشیم و برداشتم.
 باصدای خواب آلودی جواب دادم:
 -الووو............
 -زهرمار الوو...!کوفت و الووو....!این دیگه چه صداییه؟خجالت نمی کشی تا الان خوابیدی؟ساعت و نگاه کردی؟...لنگ ظهرهههههههه..مر.....--
 -یه دیقه خفه خون بگیر!گوشمو کر کردی...اولا من تازه 4 ساعته خوابیدم!مثل تو نیستم که اینه بچه دبستانیا ساعت 9 شب می گیره می خوابهمن کار و زندگی دارم...از دیشب تا خوده صبح شیفت بودم...ثانیا اصلا خوابه من به تو چه ربطی داره!......
 با لحن ذلسوزانه ای گفت:
 -الهی بمیرمممممممم......چرا زودتر نگفتی؟برو بخواب عزیزم.من بعدا زنگ می زنم..!!!
 (چشام شده بود اندازه ی توپ تنیس! این دختره دیوونست بابا!!! همین الان داشت فحش می داد....)
رمان شاید تلخ شاید شیرین 
لینک اصلی رمان
 
 
 
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.........


ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 20 مهر 1393 :: 14:37 :: توسط : man-to-zendegi-love
درباره وبلاگ
بار خدایا… از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.. نکند فرق به حالم.. چه برانی چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بکشانی.. نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران